يـــــاس امــــــيـــــد

شاید
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱

بعدازچهارسال شاید دوباره بنویسم...چه زود گذشت...


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٢
رخصتی ده تا قلم را در دستان آلوده به گناهم گیرم و برای پاک ترینهای عالم بنویسم...رخصتی ده تا فرصتی یابند دوباره چشمان تیره از گناهم در عزایت  اشک بریزند و جلایی یابند...رخصتی ده به دستان و به پاهایم...به پاهایی  که بارها در مسیری خلاف مسیر حق قدم گذاشتند...رخصتی ده تا در سوگ تو در راه درست گام برداشتن را بیاموزند...رخصتی ده به بنده ی حقیر که باری دیگر برای عزایت لباس عزا به تن کنم و در مراسم عزاداریت کنیزی کنم...از کرم تو و خاندان پر مهرت هیچ دور نیست که مرا٬با کوله ی پر از سیاهی که به دوش دارم باز هم دعوت کنی...شاید این بار قدر بدانم لطف و محبتت را...اینجا مردم٬ شهر را لباس عزا پوشانده اند...امشب گویی در و دیوار شهر هم غم داشتند...غم محرم....غم بلای کربلا...غم انتظار مادری که هرگز به سر نرسید... غم رفتن جوانان به میدان و هرگز برنگشتن....غم خستگی و غم گرما و تشنگی...غم هتک حرمت خواهرت٬ دردانه ی زهرا و علی......غم پاره شدن مشک و شرمندگی مرد مردان...غم شکسته شدن دل عزیزانت...غم شکسته شدن حرمت خاندانت...امان از محرم و غم هایش که حتی روزگار تابش را نداشت...رخصتی ده تا باری دیگر خود را در دریای لطف و محبتت غسل دهم...شاید اینگونه به آغوش خدا نزدیک تر شوم!


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
روبروی آینه می ایستم و خود را درون آینه می نگرم و به یاد کودکی ام می افتم یاد روزگاری که با گلهای باغچه حرف می زدم .....
دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبرهای خوب می آورد....
دلم برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده................
و من حالا غرق در تفکراتم که چه زود بزرگ شدم......
تو میتوانی دوباره هم بازی قدیم من بشی....
تو میتوانی .....

comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود

وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی بنداز...

به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است...

دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی...

همین کافیست...

کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند

آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان

عجب سفر باشکوهی...

از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی...

دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد...

ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی

اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند..

عجب ! ... چه انسان هایی ! چه قلب هایی ! و چه..

آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی

یک شب رها ! رها در آسمان...

در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند

پیاده شو ! به مقصد رسیدیم

چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است...

اصلا باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است

بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است

ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند...

و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی

ماه ورودت را تبریک می گوید...

آن وقت تو در دلت می گویی

چه سعادتی...

در جمع عاشقان آسمان

میهمانیشان ساده است و عجیب دلهاشان خدایی...

از یکی از ستاره ها می پرسی

راستی هر شب اینجا مهمانیست

و او در پاسخ تو می گوید

دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست

کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی...هیچ وقت زمینی نباشی...

comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند.
مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم.
خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت شود،او که از وقتی وارد زندگیم شد تنهایم را برد من دیگر از تو هیچ نمیخواهم.
هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم.
2بهمن

comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠

....


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠

ــ این همه پله...روی دوششم یه کولر سنگین...یعنی طرف معامله کرد یه خرده از جونشو گذاشت در ازاش از من ۸ تومن گرفت!

به اینجا که رسید کم آوردم...دلم گرفت...این جور وقتا آدم ضعیفی می شم که فقط به درد قصه ها و فیلما می خورم...سر تا پا می شم انتقاد و شروع می کنم تو دلم به زمین و زمان بد و بیراه می گم...خیلی خوب می دونم که این نباید وضعیت کشوری باشه که اسلامیه...همیشه به این نقطه که می رسم خیلی راحت می تونم تصمیم بگیرم که کشورمون فقط اسمش اسلامیه ولی در عمل؟!

در عمل می تونی تفاوت مردی رو ببینی که بدون کوچکترین دغدغه ای می تونه نظاره گر خوش گذرونی های زن و بچه ش باشه و مردی که همیشه شرمنده س...و شرمندگی یه پدر از فرزند به نظر من یکی از بدترین نفرین های روی زمینه!

یه کم که فکر می کنم می بینم هممون داریم معامله می کنیم...آره ..معامله می کنیم تا زندگی کنیم...یکی اعتقاد و اصالت و حتی وجودش به یه دولت یا حزب خاص می فروشه تا زندگی کنه و دیگری ذره ذره جونشو می فروشه تا چرخ زندگیشو بچرخونه...یکی می شه سخنگو و چاپلوس یکی دیگه می شه همون مردی که هر روز برای بردن بار سنگین به این خونه و اون خونه تکه ای از وجودش رو به ۸ تومن می فروشه.

این معامله هر روز و روزی چند بار تو زندگی فرزندای کشور اسلامیمون تکرار می شه:تکه گوشتی در ظرف من به ازای تکه ای از جون پدر!


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠

سراغم را نمي گيري؟

نمي دانم

 

 

تو پي مي خواهي از يك مشت گل

                                     گل آدم

يکی سقف:

             از آسمان آبي تر و از مهر برتر

سه ديوار از نجابت، ازجوانمردي و از همت

به ديوار چهارم مي نویسی:

                                اين چار ديواري تا ابد آزاد بايد!

كمي انصاف

كمي رنگ مروت

 

مي آيم تا ببينم خانه ات را

تو هستي

آسمانت آبی و بی ابر

دلت منصف

مرامت آنچه می جویم

ولی...

 

سراغم را نمي گيري؟!

نمي دانم

 

می آویزم به سقفت من چراغي خرد

چراغي از جنس دل

از جنس مهر

كه تا روشن كند هر شب وجودت را!

 

نمي دانم كه از امشب

سراغم را تو مي گيري؟

نمي دانم!


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠
تمام قصه همین بود

                          با تو می گفتم:

"حکایت من و تو؟

                    هیچ کس نمی خواند

چه بر من و تو گذشته است؟

                            ــ کس نمی داند"

.

.

.


comment نظرات ()
 
نویسنده : Javad Farshidi - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
هرگزازمرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد
جستن
یافتن
وآنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا...حاشا...
که هرگز از مرگ هراسیده باشم..
5مرداد

comment نظرات ()
← صفحه بعد